فَبَعَثَ ٱللَّهُ غُرَابًۭا يَبْحَثُ فِى ٱلْأَرْضِ لِيُرِيَهُۥ كَيْفَ يُوَٰرِى سَوْءَةَ أَخِيهِ ۚ قَالَ يَٰوَيْلَتَىٰٓ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا ٱلْغُرَابِ فَأُوَٰرِىَ سَوْءَةَ أَخِى ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ ٱلنَّٰدِمِينَ
سپس خداوند زاغی را فرستاد که در زمین، جستجو (و کندوکاو) میکرد؛ تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند. او گفت: «وای بر من! آیا من نتوانستم مثل این زاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟!» و سرانجام (از ترس رسوایی، و بر اثر فشار وجدان، از کار خود) پشیمان شد.
پس الله متعال کلاغی را فرستاد تا مقابل قابیل زمین را زیر و رو کند و کلاغ مرده ای را در آن دفن کند و به او بیاموزد که چگونه جسد برادرش را خاک کند. آنگاه قاتل برادر (قابیل) گفت: وای بر من! آیا من از این کلاغ که کلاغ مرده را زیر خاک دفن کرد ناتوانتر بودم تا برادرم را در خاک دفن کنم؟ پس برادرش را دفن کرد، آنگاه از زمره ی ندامتكاران شد.